|
این وبلاگ محملی برای رفع تشنگی من از ادبیات معاصر است
|
تو هوار شدی توی نمی خواستم
این شهر کلانترش کجاست؟!
شوخی یا جدی قور باغه ها شهر را به هفت تیر کشیده اند.
شهرداری هر چه هنر داشته
ریخته پای چشمه کیله
از ترانه های عوام پسند تا ...
گوشواره های پل رضاخانی
همه را ریخته
پای چشمه کیله لنگ است.
لازم نیست ملا صدرا خوانده باشی
که بفهمی: مرگ افتاده توی کمرت ، قرش گرفته.
این نمایش به اجرائی تازه نیاز داشت!!!
سپاس ازحضور افتخاری جنابعالی ،دوست عزیز.
نگاه
هر یک از رمان های کوندرا ، اثری است که بحث روی هر یک از شاخه ها و زیر ساخت های تکنیکی و مضمونی آن چه شخصیت پردازی چه زبان چه تم های اصلی رمان و… خود دنیائی بسیار وسیع تر از خود کتاب در پی خواهد داشت.سعی نگارنده نیز در این مقال تنهابه گردشی کوتاه در دنیای رمان است؛و آنچه در پی می آید اصلن مدعای نقد به معنای تخصصی آن نیست،که تنها اشاره ایست گذرا و بس.
جهالت – میلان کوندرا – ترجمه آرش حجازی – نشر کاروان 1381
رمان جهالت مثل اکثر رمان های دیگری که از کوندرا خوانده ایم حول دو شخصیت می چرخد و یک چرخه از زندگی آنها به نقد کشیده می شود. چرخه ای که تصویری کلی از زندگی حال شخصیت ها را می نمایاند که می توان گذشته را بطور پررنگ و آینده ای کم رنگ را که بیشتر از خود رمان ،مخاطب در ذهنش ترسیم خواهد کرد را بنمایاند. در این رمان سیر تحول و شناخت شخصیت ها از میان دیدار ها صحبت های پراکنده و روابط عاشقانه با پس زمینه یاد آوری خاطرات گذشته شکل گرفته و نمایان می شوند.
کوندرا همواره دغدغه پرسش های اساسی هستی شناسانه را با در نظر گرفتن پاسخ هائی که حوزه فرهنگی اروپا برای آن در نظرگرفته مطرح می کند ودر پیوند با روند قصه این پرسش ها گاه چنان بار معنائی عمیقی می یابند که وارد حوزه پدیدار شناسی فلسفی می شوند.و این خصیصه باعث می شود برخی آثار او را رمان فلسفی بنامند.حال آنکه عده ای عقیده دارند حوزه رمان و ادبیات داستانی حوزه ای کاملن مستقل از فلسفه است.اما بی شک این هردو با تمام وجود از هم متاثر و دادوستدی ابدی هستند. کوندرا یکی از فعالان حوزه ادبیات داستانی است که در حاضر کردن تفکرو فلسفه در اثر خویش بسیار ماهر است.
در رمان جهالت نویسنده در فصل دوم کتاب توضیح می دهد که "ندانستن" معادل "دلتنگ شدن" است و برای همین در پس زمینه ماجراهای دو شخصیت اصلی رمان(ایرنا و یوزف)نوستالوژی است:درد جهل، آگاهی براینکه دور از آن ها خبری هست که از آن بی خبرند. و این جهالت در انتهای رمان در خلال یک ملاقات عاشقانه میان ایرنا و یوزف روشن می شود،که حتی خودشان هم به یاد نمی آورند که بوده اند و حتی شاید نادیده می گیرندکه چه کسانی هستند.
شاید بد نیست دوباره به ابتدای رمان برگردیم وبا ساختی که کوندرا در جهالت پیش رفته همراه شویم:
رمان اینگونه آغاز می شود:-هنوز که اینجائی ؟چه کار می کنی؟لحن سیلوی بد نبود اما مهربان هم نبود ، عصبی بود.
- ایرنا پرسید:مگر بناست کجا باشم؟
- خب در کشور خودت !
- مگر در کشور خودم نیستم؟
البته سیلوی نمی خواست ایرنا را از فرانسه بیرون کند،همین طور نمی خواست به ایرنا القا کند که یک خارجی ناپذیرفته است...
یک ورودی با گفتگوئی که در آن مکان حادثه و زمان حادثه و تا حدودی شخصیت زن محوری رمان برای خواننده مشخص می شود. و ناخودآگاه خواننده خیلی سریع به دل رمان پرتاب می شود و این حالت غافگیرانه و گیج کننده زمانی شدت می یابد که درست در فصل دوم نویسنده به زبانشناسی رو می کند و نوستالوژی را در زبانهای مختلف ریشه یابی می کند:«در زبان یونانی ، برای بیان بازگشت از واژه nostos استفاده می شودalgos به معنای رنج کشیدن است. پس nostalgia رنج بردن ناشی از آرزوی ناکام بازگشت است. پیش تر اروپائی ها ...وهمینطور ادامه می دهد تا ... ادیسه ، حماسه ای که بنیان گذار نوستالوژی شد ، در اوان زایش فرهنگ باستانی یونان به دنیا آمد ؛بر آن تامل کنیم :اولیس بزرگترین ماجراجوی تمام اعصار، ... وهمینطور ادامه می دهد واز ماجرای جنگ سه ساله اولیس با تروا ، میل بازگشت به سرزمین مادری اش ایتاکا و اقامت هفت ساله اش حال چه به عنوان گروگان ، چه معشوقه، نزد الهه دریا کالیپو و آوردن پایان منظومه پنجم ادیسه که اولیس از پنلوپه همسرش صحبت می کند.؛و آنگاه دوباره به ایرنا بر می گردد و تنها با اشاره ای گذرا به او دوباره به ادیسه می پردازد و اینجا مخاطب احساس میکند با مقدمه یا بهتر بگویم با پیش گفتار کتاب سر و کار دارد و این تردید زمانی که کوندرا در فصل سوم به واکاوی تاریخ و حوادث طی شده از جنگ جهانی اول 1914تا نابودی کمونیسم1989 می پردازد و طی آن اشاراتی هم به واسکاسل شاعر چک و شونبرگ آهنگ ساز آلمانی (او اهل وین بود ولی همیشه خود را آلمانی می دانست –به علت یهودی بودن در1936 تبعید شد)ادامه پیدا می کند . ولی در فصل چهارم مخاطب تازه می فهمد این یک مقدمه نبود ولی در واقع نمی فهمد که این سه فصل واقعن مقدمه ای بودند که شاید کوندرا می توانست قبل از شروع داستان به آن بپردازد که البته با زیرکی خاصی این کار را هم کرد. و زمانی مخاطب به این مطلب پی می برد که رمان به اتمام می رسد و می فهمد این تک گوئی های داخل رمان ،تاریخ نگاری ها ، شخصیت هائی که جای جای رمان ظاهر می شوند همه اشاراتی که به ادیسه هومر می شود همه و همه دست مایه رمانی شد که پیش روی اوست.
رمانی که با بازگشت ایرنا به کشورش چک آغاز می شود وما با دغدغه های زنی روبرو می شویم که همیشه دیگران به او تحمیل شده اند و او هیچ کس را خودش انتخاب نکرده بود ، همیشه انتخاب شده بود،حتی مهاجرتش به فرانسه و فرار ازکشورش چک نیز به خاطر شوهرش بود و دسیسه های مادرش.و بازگشت به چک پس از فروپاشی کمونیسم باز به او تحمیل می شود و زمانی که بر می گردد ،می فهمد این همان جائی نیست که او می خواهد و مادرش، رئیس اداره اش گوستاف که نقش نامزدش را به عهده گرفته و دوستان دوره دبیرستانش که در چک می بیند ، همه وهمه به او تحمیل شده اند. حتی زمانی که خودش یوزف را انتخاب می کند مردی که به نوعی در طول داستان خواننده شباهت هائی بین او و ایرنا می یابد پس از پایان عشق بازیشان پی می برد یوزف اصلن او را نشناخته بود.
- تو نمی دانی من کیم؟!
- با لحنی ناشیانه جواب می دهد : چطور؟
- پس بگو اسمم چیست؟
مرد خاموش می ماند.
-اسمم چیست؟بگو اسمم چیست؟
- اسم ها چه اهمیتی دارند؟
- هیچ وقت مرا به اسمم صدا نزده ای ! تو مرا نمی شناسی
- چه می گوئی؟
- کجا با هم آشنا شدیم؟من کی ام؟
مرد می خواهد آرامش کند، دستش را می گیرد ، زن او را پس می زند:
- نمی دانی کی ام!با یک زن ناشناس خوابیده ای ! از یک سو تفاهم استفاده کرده ای مرا با یک...
روی تخت می افتد و می زند زیر گریه و همانطور می خوابد.
در پایان داستان مرد را می بینیم که از پنجره بیرون را نگاه می کند و نگاهش به گذشته بر می گردد ویاد همسر درگذشته اش می افتد.
نکته ای که در پایان باید به آن اشاره کرد؛نقل قولی است از ناشر :عذرهای اخلاقی فراوان بجا یا نابجا ئی است که سبب می شود کوندرائی که فارسی زبانان می شناسند ، چیزی کاملن متفاوت از کوندرای اصلی باشد.
ماه _
كه پشت ابر پنهان
نمي شود
پيش چشمان شما
شتر سواري
آنهم دولٌا دولٌا
با اين همه حرف توي آستين
قلمبه
شيره هم بمالي توي سر
من :راي مي دهم
تو : راي مي دهي
او :دولٌا_
شتر سواري كه دولٌا دولٌا نمي شود
با اينهمه الاغ
ديگر دل و دماغ،
هيسسسسسسسسس!!!
روي سيم انبوه كلاغ
زير سيم انبوه الاغ:تو
گاو :من
پلنگ هم كه ديگر گربه .