تبليغاتX
زهرآب
این وبلاگ محملی برای رفع تشنگی من از ادبیات معاصر است
                                               

                                            

                                           

                                                نگاه  :                                                                     

 

هر يك از رمان هاي كوندرا ، اثری است که بحث روی هر یک از شاخه ها و زیر ساخت های تکنیکی و مضمونی آن چه شخصیت پردازی چه زبان چه تم های اصلی رمان و… خود دنیائی بسیار وسیع تر از خود کتاب در پی خواهد داشت.سعی نگارنده نیز در این مقال تنهابه گردشی کوتاه در دنیای رمان است؛و آنچه در پی می آید اصلن مدعای نقد به معنای تخصصی آن نیست،که تنها اشاره ایست گذرا و بس.

                                      

بار هستی – میلان کوندرا – ترجمه پرویز همایون فر –نشر قطره 1382                                         

 

بار هستي به هفت بخش تقسیم شده که ازبخش ابتدائی« تحت عنوان سبکی و سنگینی» شروع شده و با بخش« لبخند کارنین» به انتها میرسد وما در طی این مسیربامسائل بنیادی هستی بشر روبرو می شویم که به تفکرمان وا می دارد.

توما و ترزا شخصیت های اصلی کتاب اند . با اینکه توما بهترین جراح یکی از بیمارستان های پراگ است ؛ مایل نیست هیچ زنی به زندگی اش وارد شود ،یک رشته اتفاق شش گانه او را بسوی ترزا که به عنوان پیش خدمت دررستورانی در یکی از شهر های کوچک کار میکند،میکشاند.در سراشیب زندگي وبخاطر عشق ترزا زنی که جلوه اتفاق مطلق است ؛توما آزادی ،حرفه و همه چیز خود را فدا می کند.ترزا با آرمان خواهی ساده -دلانه و احساسات پاک وبی آلایش خود ابطال همه تضاد ها ،ابطال دوگانه تن و روان وحتی ابطال زمان را طلب می کندو چون تحقق خواسته هایش امکان پذیر نیست ،رنج می برد و رویاهای وحشتناک میبیند و این رویاها زندگی توما رادگرگون می کند .سابینا هنرمند نقاشی که دوست توماست زندگی را سبک می خواهدوهیچ چیزرا زیباتر از بسوی نامعلوم رفتن نمی داند.ونمیخواهد محدودیت بپذیرد ونمی پذیرد.فرانز روشنفکر چپ گرا و دوست سابینا شیفته وفاداری است و آن را مایه وحدت زندگی تعریف میکند.کارنین سگی که توما به ترزا هدیه کرده است –ده سال در کنار آنها زندگی می کند و وقتی بیمار ودر حال مرگ است بانگاهی پرسشگر به ترزا خیره می شود .مرگ کارنین قلب خواننده را می فشارد و متاثرش می کند؛چرا که بر خلاف نظریه دکارت که حیوان را ماشین جاندارتوصیف می کند ،کوندرا توجه وعلاقه به حیوانات را معیار نیکی حقیقی انسان می پندارد...

زمینه تاریخی رمان و بازتاب رویدادهای هجوم قوای شوروی سابق به چک در ۱۹۶۸جذابیتی دو چندان به کتاب می بخشد وبه اهمیت و کیفیت آن می افزاید.دید فلسفی ،وسعت وغنای اندیشه و زبان شیوای نویسنده ،از این کتاب اثری هنری می آفریند و مادر این اثر به تفکر و کاوش درباره زندگی انسان و تنهائی او در جهان وادار می شویم.

شخصیت دررمان های کوندرا پیش ساخته و پرداخت شده نیست؛او وقتی نوشتن رمانی را شروع می کند،شخصیت آن را خوب نمی شناسد.کوندرا می گوید:«شخصیت شبیه سازی از موجود زنده نیست،شخصیت موجودی تخیلی است؛شخصیت من تجربی است.»کوندرا شخصیتهای رمانش را قدم به قدم در راهی پر ماجراکه از پیش چندان شناخته نیست دنبال می کند واندیشه و احساساتش را در زیر ذره بین می گذارد:«در رمان هائی که من نوشته ام ،پی بردن به - من- مشخص به معنای درک ماهیت معمای وجودی او یا درک مفتاح رمزوجودی اوست.من در بار هستی ،متوجه شدم که مفتاح رمزاین یا آن شخصیت ،از چند کلمه کلیدی ترکیب شده است.این کلمه ها برای ترزا عبارتند از :تن،روان،سرگیجه،ضعف،عشق شاعرانه و بهشت؛وبرای توما:سبکی و سنگینی»

در فصل سوم ،مفتاح رمز وجودی فرانز و سابینا با این کلمه ها بررسی می شود:زن،وفاداری،خیانت،موسیقی،تاریکی،روشنائی،راهپیمائی،زیبائی ،وطن،گورستان و ...هرکدام از این کلمه ها در مفتاح رمز وجودی دیگری دارای مفهومی متفاوت است.البته این مفتاح رمز بصورت انتزاعی بررسی نشده است؛بلکه به تدریج در عمل ودر موضع و موقعیت شخصیتهای رمان متجلی می شود.کوندرادر پی قهرمان سازی نیست،بلکه برای شناختن همه انسان ها و جسم و روح آنها رمان می نویسد.اگر چه شخصیت های رمان او واقعی نیستند ،از انسان های واقعی بهتر درک و احساس می شوند.کوندرا در توصیف قهرمانان خود می نویسد:« شخصیت های رمان هائی که من نوشته ام،امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند.بدین سبب تمام آنها را هم دوست دارم وهم هراسانم می کنند.آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آنها را دور زده ام . آنچه مرا مجذوب میکند مرزی است که از آن گذشته ام مرزی که فراسوی خویشتن من وجود ندارد. چگونگی روابط انسانها با یکدیگر نیز یکی از مضمون های درخشان رمان های کوندرا است.احساس پیچیدگی این روابط،ما را از نظریه پردازیهاوداوری های معمول باز می دارد وبه تفکر بیشتر بر می انگیزد«ما هرگز نمی توانیم با قاطعیت بگوئیم که روابط ما با دیگران تا چه حد از احساسات ما ،از فقدان عشق ما ،از لطف و مهربانی ما یا از کینه و نفرت ما سرچشمه می گیرد وتاچه حد از قدرت و ضعف در میان افراد تاثیر می پذیرد.در آخر رمان وقتی ترزا می بیند که توما موهایش خاکستری شد و پیر به نظر می رسد ،قلبش پر از ندامت پشیمانی می شود،توما را واداشته که زوریخ را ترک کند،به خاطر او از پراگ به روستا برود و حتی در روستا نیز دست ازآزارش بر نداشته ؛زمانی که که کارنین در حال مرگ بود او را آزار داده و حتی در خیال خود او را سرزنش کرده است.اما اکنون دید چقدر بی احساس بوده است .او را می دید که پیر و خسته شده است و با انگشتان نیمه ناقص خود هرگز نخواهد توانست چاقوی جراحی به دست گیرد.سرانجام ترزا می فهمد که همیشه در آرزوی این بوده که توما پیر و ضعیف شود و چون خرگوش در چنگش آرام گیرد. آنگاه ترزا «خوشحالی عجیب و غم غریبی»را در دل احساس می کند .معنای غم این بود: «به آخر ایستگاه رسیده ایم» معنای خوشحالی این بود:«با هم هستیم»؛غم شکل وخوشحالی محتوی بود و خوشحالی فضای غم را آکنده می ساخت.

داستایوفسکی می گوید:هر قصه ای از اعماق خون و رنج انسان سرچشمه می گیرد؛کوندرا رمان بار هستی را ازاعماق خون ورنج انسان در رژیم  توتالیتر کمونیستی می نویسد و نشان می دهد که حتی در این نظام ها،رمان زنده است و قهرمانانه کیچ پیکار میکند.کوندرا در هنر رمان مي گويد: کیچ به معنای «هنرپست» آورده شده ؛این سو تعبیر است زیرا کلمه کیچ به جز اثري ساده  و ناشی از بد سلیقگی است.نیاز انسان کیچ منش به کیچ عبارت است از نیاز به نگریستن خویش در آینه ،دروغ زیبا کننده وبازشناختن خشنودانه و شادمانه خویش در این آینه در نظر بروخ ،کیچ از دیدگاه تاریخی به رمانتیسم احساساتی قرن نوزدهم مربوط می شود زیرا آلمان و اروپای مرکزی قرن نوزدهم بسی رمانتیک تر از نقاط دیگر و خیلی کمتر رئالیست بوده اند.در اینجاست که کیچ بی اندازه شکفته میشود،در اینجاست که کیچ پدید می آیدو هنوز هم فراوان به کار برده می شود .در پراگ دشمن اصلی هنر را در کیچ دیده ایم ؛در فرانسه چنین نیست.در اینجا در تقابل هنر حقیقی ،تفریح و تفنن گذاشته می شود.در مقابل هنر وزین و والا ،هنر سبک مایه و رشد نیافته .اما من هرگز از رمان های آگاتا کریستی به خشم نیامده ام.در عوض چایکوفسکی ،راخمانینوف هوروویتز وقتی که پیانو می زند،فیلم های بزرگ هالیوودی،کرامر بر ضد کرامر،دکتر ژیواگو(بیچاره پاسترناک)کسانی و چیز هائی هستندکه من عمیقن و صمیمانه از آنها نفرت دارم ؛و بیش از پیش از روحیه کیچ موجود در آثاری که از نظر شکل مدعی نوگرائی اند بر آشفته می شوم ،اضافه می کنم نفرتی که نیچه نسبت به کلمه های زیبا و رداهای نمایشی ویکتور هوگو درخود احساس می کرد،نشانه بیزاری از کیچ قبل از پیدایش کلمه آن بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:14  توسط مجید قبادیان سوادکوهی  |