تبليغاتX
زهرآب
این وبلاگ محملی برای رفع تشنگی من از ادبیات معاصر است
 

۷

می ریزم توی خودم

که نریزی

از روی غریزه

این متن می پرد

پرنده می شوی

پرنده نمی مانی

مانی!

نقاش خاطرات

این قوم

نمی مانی

نمی توانی نقاش آش شلم شوربائی

شده باشی

که این پیامبر بیخ گوش ما

تلاوت کرده بود

ایران ,ایران,ایران؛رگبار...

رگبار می بارد

چشم هائی که توی دست

دست هائی که روی سنگ

سنگ هائی که بوی ننگ

ننگ هائی که حک شده روی پیشانی

-جای مهر-

انگشت هم می توانی

آنی

سند می شود به نامت

به نام نامی علی

عدالت به نام پارسال رقم خورده شده بود

عدالت پارسال رقم خورده شده بود

عدالت رقم خورده شده بود

عدالت خورده شده بود

عدالت شده بود

عدالت بود؟بودی نبود که ربوده شده بود

رم میکنی و

توی دلم قند

آب

مفت

بنزین مفت

نفت مفت

سنگ مفت

گنجشک مفت

شیره

-به سرت نمال حیف یه بست دیگه میشه ازش گرفت-

میریزم توی توی خودم

که نریزی...

مانی!

ماندن

نمی توانی

سوار این مردم

پیاده نمی شود.

|+| نوشته شده توسط مجید قبادیان سوادکوهی در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 | موضوع:
بالا